وقتی باد می وزد.....

امروز داشتم مطالب قبلی وبلاگم رو بررسی میکردم چشمم به این پست افتاد حیفم اومد دوباره نذارمش


وزیر آموزش و پرورش آفریقای جنوبی در یکی از سخنرانیهایش چنین گفت:

                                            «وقتی باد می وزد،

                                  عده ای به فکر ساخت دیوارند،

                            و عده ای دیگر آسیاب بادی می سازند.»

 

زیبایی و عمق جمله وزیر متفکر آموزش و پرورش آفریقای جنوبی مرا بر آن داشت که نگاهی کوتاه به محتوای آن بیندازم. آنانی که آسیاب بادی می سازند، در واقع مصداق افرادی هستند که تهدیدها را به فرصتها تبدیل می کنند. وزش باد، آن هم باد سنگین و تند، می تواند موجب خسارت های زیادی شود. در حالی که ایجاد آسیاب بادی در مسیر بادهای تند، زحمت را به رحمت تبدیل کند.

مدیران سازمانها، از جمله مدیران مدارس، دائماً در مسیر بادهای تند، یعنی تهدیدهای ریز و درشت هستند. هر کدام از آن تهدیدها می تواند موجب کندی در کار و حتی فلج شدن سازمان مدرسه شود.

 

شما در مقابل این بادها چه می کنید؟

 

هر کسی بدورود آخر کار هر آنچه که کشت

برگرفته  از سایت خرم آباد 

 

عزیزان همشهری ، هم استانی و همتبارم که از با خیل پیامهای ارسالی تان – به مسنجر و ایمیل این کمینه - ، اظهار شگفت زدگی از خواند بخش نخست این نوشته کرده اید ! و از وضع روحی من پرس و جو نموده اید ، مطمئن باشید که در صحت کامل عقل هستم . و باز مثل همیشه که گفته ام ، می گویم تا زنده ام به این شهر/ منطقه / استان/ قوم عشق می ورزم ، - و البته این هنری نیست که آدمی به این شهر/ منطقه / استان/ قوم خود که گوشت و پوست و خون و هویتش را از آن دارد عشق بورزد – اما آیا تنها عشق ورزیدن کافی است ؟؟؟ آیا من احد رستگار فرد تنها با عشق ورزیدن بی عمل می توانم دین خود را به این شهر/ منطقه / استان/ قوم اداء کنم ؟؟؟

مقصود از آن مقدمه چینی این بود که بگویم ، هر چند هم که استعداد داشته باشی اما باید خودت برای خودت دستی بالا بزنی و قدمی پیش بگذاری . اینجا حکایت آن سخن " تا نکاری برنداری " است . سخن از " مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد " است .

واقعا ، آیا هر کدام از ما چند بار از خود پرسیده ایم که ، برای این شهر/ منطقه / استان/ قوم چه قدم خیری برداشته ام ؟ چقدر حاضر شده ایم برای این شهر/ منطقه / استان/ قوم هزینه کنیم ؟ چند بار حاضر شده ایم مثلاً به کسی که در سطح معابر این شهر/ منطقه / استان زباله می ریزد تذکر دهیم ، بی آنکه از چیزی –  مانند شنیدن سخنی نامربوط و یا حتی در بدترین حالتش درگیری فیزیکی - بهراسیم ؟؟؟ چند بار حاضر شده ایم در صورت نیافتن سطل زباله ، آن زباله را تا محل سطل زباله بعدی – و یا حتی خانه و محل کار – حمل کنیم ، به این قصد که این شهر/ منطقه / استان  پاکیزه تر بماند؟؟؟ چرا همیشه انتظار داریم که دیگران برای مت کاری بکنند و و و

آیا هیچ گاه فکر کرده ایم که می توانیم در یک پارک ، کافی شاپ ، خانه شخصی ، و یا هر جایی دیگر ، با تنی چند از دوستان هم فکرمان و بدون ایجاد ساختارها رسمی و محیطی اداری ، محفلی کوچک برای به اشتراک گذاری تجربیات ، ادبی ، تاریخی ، قوم شناسی و ... داشته باشیم ؟

آیا برای راه انداختن مثلا یک شب شعر حتما باید سالنی و تریبونی و آمپلی فایر و.... در کار آیند تا دو خط شعری قرائت شود ؟

اصلاً گیریم که نیاز به ساختمان و ساختاری اداری داریم و فلان مسئول و بهمان سازمان – چه واقعاً و چه عامداً – نمی توانند آنرا برای ما مهیا کنند ، آیا اگر ما حقیقتاً طالب باشیم ، کار نکردن دیگران باید توجیه تلاش نکردنمان باشد ؟ آیا نمی توانیم بدور از افکار جاه طلبانه و خوبزرگ بینی های بیهوده ، گرد هم آییم و هریک در حد وسعمان هزینه ای را برای ایجاد آن ساختمان و ساختار تقبل کنیم ؟

آیا در این شهر/ منطقه / استان/ قوم ، 100 نفر پیدا نمی شوند که بتوانند با پرداخت ماهیانه 1000 تومان توسط هر یکشان ، برای انجام فعالیت فرهنگی ، هنری و ... مکانی 100 متری را برای چنین کاری اجاره نمایند ؟ آیا " هیجار " و " تاسو " و " خیرات " تنها برای مرگ و برشکستگی و... است ؟؟؟

آیا تاریخ دیروز و فرهنگ امروز و پیشرفت فردای ما نیاز به  " هیجار "و " تاسو " و " خیرات " ندارد ؟؟

آیا داشتن مکانی فرهنگی و برداشتن قدمی در حد توان –  هر چند هم که بی امکانات و فقیرانه و قناعت وار باشد -  بدتر از هرگز نداشتن آن است ؟

میر ملاس و موزه مطبوعات بهانه ای شد برای این چنین نوشته ای که روی سخن و منظور و مقصودش همۀ فعالیتهای فرهنگی و پژوهشی و غیره این شهر/ منطقه / استان/ قوم را در بر می گیرد . اگر ما واقعاٌ طالب میر ملاس ایم باید هر آنچه در توان داریم بر طبق اخلاص بگذاریم ، حتی اگر بشود - با هزینه شخصی - آنجا را از ارگان مربوطه اجاره نماییم و باقی قضایا . و آنگاه اگر نشد ، لب به اعتراض بگشاییم .

اتفاقاً همواره گفته ام که این شهر/ منطقه / استان/ قوم ، جای رشد بسیاری داشته و دارد .

اما این شهر/ منطقه / استان/ قوم ، ویران شده ، چرا که من نوعی صاحب آنم .

این شهر/ منطقه / استان/ قوم ، لعنتی شده ، چون دلسوزش من نوعی هستم .

من نوعی استعدادهای این شهر/ منطقه / استان/ قوم ، را با کم کاریم نابود می کند .

من نوعی به دلیل راحت طلبی ام نمی خواهم این شهر/ منطقه / استان/ قوم پیشرفت کند .

چرا من نوعی آن یک نفر نباشم که برای احداث یک کتابخانه ولو هر چند کوچک هم ، در این شهر/ منطقه / استان/ قوم ، اقدامی نمی کنم ؟

و و و

اینها باید جواب آنگونه سخنها باشند.

عزیزان بیایید ایمان بیاوریم که کسی بجز خودمان نمی تواند برای ما کاری انجام دهد . بیایید باور کنیم که باید مسئولیت پذیر بود ، نه عاشق و غصه خور . مسئولیت پذیری یعنی گامی برداشتن . یادمان باشد به قول آن مثل لری که می گوید :" گنه خوم بئتره ده خو مردم  " ( غوره نقد به از حلوای نسیه ) ، بهتر است در حد توانمان قدمی هر چند کوتاه و کم رنگ و کوچک و کم دوام برداریم ، اما کاری کرده باشیم ، تا اینکه دست بروی دست بگذاریم . مطمئن باشید خجلت برهنه بودن بیشتر از خجلت ژنده پوش بودن است . بگذارید کاری بکنیم و با افتخار سینه را سپر کنیم و بگوییم که ما با این بضاعت چنین کاری کردیم که خیلی ها با توان بسیار بیشتر از این – شاید نخواستند اما در نهایت - نتوانستند آنرا انجام دهند . در صورتی که ما قدمی برداریم می توانیم دیگران را برای کم کاری سرزنش کنیم .

در این باب درد دل بسیار است اما ، درد دل برای زیر گل ، تنها در پایان باز هم یادآور می شوم که ، اگر می خواهیم چیزی را ( صرف نظر از اینکه آیا خوب است یا بد ، ) داشته باشیم . بایستی علاوه بر داشتن استحقاق آن ، حاضر به پرداخت بها و تلاش برای آن نیز باشیم