ما زياران چشم ياري داشتيم
هيچکس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي سخت حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۶/۰۸/۱۲ ساعت 3 PM توسط Massi
|