همه یک جور
بلوز بافتنی را به همان مدلی که خانم دبیرمان نشانمان داد، با دقت بافتم و آن را روی چوبی آویختم و به تماشایش نشستم. خوشم آمد. خوب بافته بودم. از بس قشنگ شده بود می خواستم زیباترش کنم.
فوری دست به کار شدم با کاموا ماهی قرمز زیبایی بافتم و در جلوی بلوزم دوختم.
رنگ قرمز ماهی روی زمینه آبی آسمانی بلوز، جلوه و درخشش خاصی پیدا کرده بود. پارچه تمیزی پهن کردم بلوز را طوری داخل آن بستم که فشاری به ماهی وارد نشود بعد روانه کلاس شدم.
خانم دبیر تا بلوز بافته ام را دید، سرم داد کشید و گفت: «این وصله ناجور چیست؟»
دوباره مدل خودش را نشانم داد و با صدای تیز و بلندش ادامه داد: « چرا مثل این نبافتی؟ چرا بافتنی تو با مال دیگران فرق دارد؟ چرا مدل را رعایت نکردی؟ زود باش آن را بشکاف وگرنه نمره ا ی نمی گیری!»
اشکم را پاک کردم و ماهی قشنگم را شکافتم. بافتنی ام همان شد که معلم می خواست. مثل بافتنی های دیگران که از روی مدل بافته بودند.
اگر چه سالهاست که از این ماجرا می گذرد، اما هنوز تصویر زیبای آن ماهی قرمز در ذهنم باقی مانده است. و هنوز نمی دانم چرا دبیر ما دوست داشت که همه بچه ها یک جور ببافند! یک جور فکر کنند! یک جور کار کنند! یک جور دوست داشته باشند ! و یک جور ....